امشب اومدم اینجا تا بگم برای اولین بار بگم تمام حرف دلمووو این جا بگم جایی که دیگه برام دادگاه نیست کاش این بار شما منو در یابید دوستای قدیمی من عاشق عشقم... اما دیگه نمی خواهم عشق یک ساله رو حتی به یاد بیارم می خواهم آن قدر زمان لعنتی سپری بشه که عشق زود گذر رهگذرم فروکش کنه .نمی دونستم اینقدر زود این اتفاق رخ بده...نه من می خوام نه اون...اگه میشد که بودیم تا آخر خط...می موندم با کسی که بهم درس عشق داد...همه عشقو انکار می کنن منم جز همه بودم که می گفتم عشق...(با نیشخند) اما ته دلم می گفتم کو کسی که بهم عشق یاد بده حداقل یه ذره..و اون اومد.هر دو دوست داریم که با هم باشیم ولی شاید این بار باید یه سری بزنم به نگار منطقی و این شراره ها رو خاموش کنم نه؟؟؟؟؟ شما چی می گین؟؟؟ خیلی بچه گانس نه؟؟؟ می دونم ... اما می خوام بچه باشم و خودخواه ...و این نوشته هم واسه ی همون رهگذری که همیشه تو مدرسه اسمش سر زبونم بود .. اون حتی الان نمی دونه که من که من که من دیگه نمی خوام که باشم پیشش و من چی جوری بگم؟؟؟؟؟؟؟ شاید بعضی وقتا لازمه که عشقی نباشه عشقی که اون قدر با انتهاس مه توش گم میشی نمی دونم از ادامه ی راه میترسم ...باید به دنبال عشقی جاوید بود...می توانسستیم جاوید باشیم اما نخواستیم.... دو روز دیگه تولدمه اما روحم خستس..راستی هر کدوم خواستید می تونید به جشن کوچیکم بیاید. جمعه ۲۰ شهریور همون گلستان همیشگی...به صرف کیک و شام
پس از من
اگر روح ِ من ببیند
که ناگهان
مرغی غمگین در آمد
و قصه ای آغاز کرد
که تو
ابروهایت را
همانند ِ هنگامی که در برابر یک واقعه ی ناگهانی و شگفت قرار میگیرند
بالا بردی
و چشمانت را که بر آتش دوخته ای
خیره کردی
و برق ِ غمی حسرت آلود از آن جست
و قطره های افسوس ِ مذابی
رقص ِ آتش را درنگاهت تار و لرزان ساخت
و رد ِ پاهای اندوهی عمیق
بر پیشانی ات نشست
و لبانت پژمرد
و سرت بر روی شانه هایت فرو نشست
و دو دستت بر روی زانو هایت افتاد
و من
سایه ی سنگین ِ حسرتی تلخ را بر چهره ات دیدم
و دانستم که این مرغ
قصه ای از من حکایت میکند
و بر غمکده ی تنهای ِ من گذر کرده است
- این گورستان ِ وسیعی که هم چون دنیا
در کنار ِ هزاران همسایه و هموطن
تنها و ساکت و غریب و بی آشنا
شبهایی را و روزهایی را به سر می آورم
که دیگر هر دو برایم همرنگ است... -
سخت پریشان میشوم...
و درد
بر اندام ِ استخوانی ام
پنجه میزند...
و تو نمیدانی که در این حال
کسی که حلقومی برای فریاد کشیدن ندارد
دلی برای طغیان کردن ندارد
زبانی برای گفتن ندارد و پایی برای رفتن ندارد
انگشتی برای نوشتن ندارد
عاجز ِ عاجز ِ عاجز است...
و سراسر
تبدیل شده است به اسکلتی از عجز...
شده است مجموعه ی استخوانی ای از عجز...
سینه اش
اندامش
سرش
قفسی است که در آن
جز بادهای ِ وحشی ِ وحشت نیست...
و باد در آن نیز نمیماند...
و جز خاک و باد و استخوان
چیزی نیست...
تو نمیدانی..
و نمیدانی...
ای که میخواستی مرا در آن دنیا
- در دنیای حرکت و فریاد و گفتن و گوش دادن و خشمگین بودن و رفتن و مهر ورزیدن و تپیدن و انتظار کشیدن و عصیان کردن و بی تابی و خنده و گریه و آرزو و خاطره و دم زدن و قدم زدن و دوری و گریز و تب و تاب و بیم و امید و... که همگی در کنارم، در میان ِ کفنم، با من مدفون شده اند -
زندگی بخشی
و زنده بودن بیاموزی
و بهشتی را که مادر ِ ناشایستمان در آسمان رها کرد
و ما را به این تبعیدگاه ِ زشت ِ بیگانه افکند
به زمین فرود آری !
آری !
تو ای مملو از بودن و توانستن و حس کردن و تپیدن !
و ای پر از زندگی !
تو نمیدانی که برای ِ این دوست ِ تو
- که اکنون
چیزی جز یک قفس ِ استخوانی که پر از هواست، نیست...
و بر روی ِ سینه ی پوک و خالی اش
سنگ سنگین و بی رحم ِ لحد را نهاده اند... -
درد کشیدن چه سخت است !
برای ِ کسی
که ناله نیز نمیتواند...
که حلقوم ِ فریاد ندارد...
قلب ِ عصیان ندارد...
- چه میگویم؟ -
حتی نمیتواند بلرزد...
اخم کند...
نمیتواند در این خلوت ِ مرگبار ِ تنهایی
حتی بر پیشانی اش مشت بزند...
نمیتواند تحمل کند...
نمیتواند... بگرید...
نمیدانی برای ِ یک اسکلت
درد کشیدن چگونه سخت است !
تا کجا سخت است !
نمیدانی گریستن
برای کسی
که حدقه ی چشمش
جز دو حفره ی عمیق و بزرگ ِ پر خاک نیست
چه رنج آور است !
چه میگویم؟
رنج؟
درد؟
سخت؟
این کلمات از آن ِ زنده هاست...
از آن دنیای پر از توانستن
پر از بودن
و پر از زندگی کردن است...
اینجا هیچ کلمه ای یارای حرف ندارد...
هیچ کلمه ای
هیچ زبانی
کاری از دستش ساخته نیست...
چه بگویم؟
جز همین اندازه
که مرا
مرنجان...
در اینجا مرنجان...
در اینجا...
من...
همواره...
نگران ِ توام...
جز به این نمی اندیشم
که نکند
که در برابر آتش
آنگاه که تنها
چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر ِ آتش دوخته ای
و مرغان ِ خیالت بر گرد ِ سرت در پروازند
و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند
ناگهان
لبان ِ سیراب
و چشمان ِ براق
و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگی ات
از قصه ای تلخ
بپژمرد...
من
از اینجا
نباید جر قلقلک های پیاپی ِ خاطره های شیرین
و آروزهای وسوسه انگیز ِ آمیخته با شرم و شوق و نوازش
در تو حالتی دیگر ببینم...
مرا در اینجا
در این تنهایی ِ جاوید و ساکتم
آرام بگذار!
تو بیست سال ِ دیگر
بی من
باید
دست در آغوش ِ لحظات ِ سرشار از بودن و زندگی کردن
باشی...
و زندگی کنی...
باشی و زندگی کنی...
باشی...
و...
زندگی ...
کنی... نگار(دوست دارم حتی وقتی دیگر با من نباشی)
|