تبليغاتX
کنکوری ها

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

کنکوری ها

اتاق مهربونی


داغووووووووووووووووووووونم(ای خدا)

راستش اوومدم بگم یعنی واقعا واقعا تو این دنیا یه ادم پیدا نمیشه که خووب باشه.

والا ما که ادم درست حسابی ندیدیم. اون از دووستامون(بلا نصبت شما خواننده ی عزیز) که بگم مث چی خودشونو دست بالا میگیرن .یکی نیست بگه بابا هنوز دانشگاه نرفتین.بذارین قبول بشین بعد واسه ما کلاس بذارین.

در ضمن اوومدم بگم که واقعا گل کاشتی  خانوومه...خوب جواب خووبیامو دادی خیلی لطف کردی.

به قول نویسنده ی وبلاگ اینجا اتاق مهربوونیه. پس یه خواهش:دیگه نامهربونا مطلب تو وبلاگ نذارن

 

به خدااااا داغوونم.عصبانیم.واسم دعا کنین همین>>>>>>>>>>>>>مهری

یکشنبه 1 آذر1388 توسط کنکوری ها |

روز دیدار

به دنبال تشبیهات و استعارات بودم ولی اکنون بدون هیچ تاملی می نویسم برای شما . شمایی که امروز دیدم و خاطرات شیرین گذشته را به یاد آوردم.تک تک تان را از ته دل دوست دارم .

مرا فراموش نکنید. هیچ گاه نخواستم به کینه در دلم اجازه ی ورود دهم.پس دیگر هیچ چیز مهم نیست جز دل پاک و ساده ی شما .مهم نیست هر کدام کجا هستیم مهم این است که هر کجا باشیم به یاد هم و تهی از گلایه ها و دشمنی ها هستیم و یک سال سرشار از تجربه را با هم بودیم.

مهم در دنیا دل پاکه نه کینه....پس بیاید هم را ببخشیم تا آسوده تر زندگی کنیم.

دوستتان دارم...............................................................................

                                                                                              نگار

دوشنبه 13 مهر1388 توسط کنکوری ها |

نیگا منه خنگو

ای بابا میگم اف بذارین اونوقت ای دیم نمیدم

اینم ای دیمه>>>>>>>>>>                          shafagh.ghotbi

به مدرسه هم سر بزنینببینید چه خبره. ولی گفته باشم که اعصاب واستون نمیمونه

 

وای ننه چه قده پر چونه شدم من.شرمنده

مهری

دوشنبه 6 مهر1388 توسط کنکوری ها |

منم منم مادرتوووووووووووووون

سلامعسیسای دلمخووبین؟

تورو خدا میبینین اینقده از هم دور شدیم که باید بیایم توی وبلاگ احواله همو بپرسیم

به هر حال امیدوارم همه کنکور قبول شیم ولی منظورم کتابداریه قوچان نیستا

اگه خواستین با هم بحرفیم واسم  اف بذارین.راستی دیگه هم با کسی قهر نیستمشماهم  دیگه قهر نباشین خوب؟

بووووووووووووس بوووووووووووووس واسه همه بچه های کلاس

ننه (یا همون بی بی)مهری

دوشنبه 6 مهر1388 توسط کنکوری ها |

از کنکور 88 چه خبر !!!!

 

یغما

 

شنبه 4 مهر1388 توسط کنکوری ها |

نگار رهگذر

امشب اومدم اینجا تا بگم برای اولین بار بگم تمام حرف دلمووو این جا بگم جایی که دیگه برام  دادگاه نیست کاش این بار شما منو در یابید دوستای قدیمی من عاشق عشقم... اما دیگه نمی خواهم عشق یک ساله رو حتی به یاد بیارم می خواهم آن قدر زمان لعنتی سپری بشه که عشق زود گذر رهگذرم فروکش کنه.نمی دونستم اینقدر زود این اتفاق رخ بده...نه من می خوام نه اون...اگه میشد که بودیم تا آخر خط...می موندم با کسی که بهم درس عشق داد...همه عشقو انکار می کنن منم جز همه بودم که می گفتم عشق...(با نیشخند) اما ته دلم می گفتم کو کسی که بهم عشق یاد بده حداقل یه ذره..و اون اومد.هر دو دوست داریم که با هم باشیم ولی شاید این بار باید یه سری بزنم به نگار منطقی و این شراره ها رو خاموش کنم نه؟؟؟؟؟ شما چی می گین؟؟؟ خیلی بچه گانس نه؟؟؟ می دونم ... اما می خوام بچه باشم و خودخواه ...و این نوشته هم واسه ی همون رهگذری که همیشه تو مدرسه اسمش سر زبونم بود.. اون حتی الان نمی دونه که من که من که مندیگه نمی خوام که باشم پیشش و من چی جوری بگم؟؟؟؟؟؟؟ شاید بعضی وقتا لازمه که عشقی نباشه عشقی که اون قدر با انتهاس مه توش گم میشی نمی دونم از ادامه ی راه میترسم ...باید به دنبال عشقی جاوید بود...می توانسستیم جاوید باشیم اما نخواستیم.... دو روز دیگه تولدمه اما روحم خستس..راستی هر کدوم خواستید می تونید به جشن کوچیکم بیاید. جمعه ۲۰ شهریور همون گلستان همیشگی...به صرف کیک و شام

پس از من

اگر روح ِ من ببیند

که ناگهان

مرغی غمگین در آمد

و قصه ای آغاز کرد

که تو 

ابروهایت را

همانند ِ هنگامی که در برابر یک واقعه ی ناگهانی و شگفت قرار میگیرند

بالا بردی

و چشمانت را که بر آتش دوخته ای

خیره کردی

و برق ِ غمی حسرت آلود از آن جست

و قطره های افسوس ِ مذابی

رقص ِ آتش را درنگاهت تار و لرزان ساخت

و رد ِ پاهای اندوهی عمیق

بر پیشانی ات نشست

و لبانت پژمرد

و سرت بر روی شانه هایت فرو نشست

و دو دستت بر روی زانو هایت افتاد

و من

سایه ی سنگین ِ حسرتی تلخ را بر چهره ات دیدم

و دانستم که این مرغ

قصه ای از من حکایت میکند

و بر غمکده ی تنهای ِ من گذر کرده است

- این گورستان ِ وسیعی که هم چون دنیا

در کنار ِ هزاران همسایه و هموطن

تنها و ساکت و غریب و بی آشنا

شبهایی را و روزهایی را به سر می آورم

که دیگر هر دو برایم همرنگ است... -

سخت پریشان میشوم...

و درد

بر اندام ِ استخوانی ام

پنجه میزند...

و تو نمیدانی که در این حال

کسی که حلقومی برای فریاد کشیدن ندارد

دلی برای طغیان کردن ندارد

زبانی برای گفتن ندارد و پایی برای رفتن ندارد

انگشتی برای نوشتن ندارد

عاجز ِ عاجز ِ عاجز است...

و سراسر

تبدیل شده است به اسکلتی از عجز...

شده است مجموعه ی استخوانی ای از عجز...

سینه اش

اندامش

سرش

قفسی است که در آن

جز بادهای ِ وحشی ِ وحشت نیست...

و باد در آن نیز نمیماند...

و جز خاک و باد و استخوان

چیزی نیست...

تو نمیدانی..

و نمیدانی...

ای که میخواستی مرا در آن دنیا

- در دنیای حرکت و فریاد و گفتن و گوش دادن و خشمگین بودن و رفتن و مهر ورزیدن و تپیدن و انتظار کشیدن و عصیان کردن و بی تابی و خنده و گریه و آرزو و خاطره و دم زدن و قدم زدن و دوری و گریز و تب و تاب و بیم و امید و... که همگی در کنارم، در میان ِ کفنم، با من مدفون شده اند -

زندگی بخشی

و زنده بودن بیاموزی

و بهشتی را که مادر ِ ناشایستمان در آسمان رها کرد

و ما را به این تبعیدگاه ِ زشت ِ بیگانه افکند

به زمین فرود آری !

آری !

تو ای مملو از بودن و توانستن و حس کردن و تپیدن !

و ای پر از زندگی !

تو نمیدانی که برای ِ این دوست ِ تو

- که اکنون

چیزی جز یک قفس ِ استخوانی که پر از هواست، نیست...

و بر روی ِ سینه ی پوک و خالی اش

سنگ سنگین و بی رحم ِ لحد را نهاده اند... -

درد کشیدن چه سخت است !

برای ِ کسی

که ناله نیز نمیتواند...

که حلقوم ِ فریاد ندارد...

قلب ِ عصیان ندارد...

- چه میگویم؟ -

حتی نمیتواند بلرزد...

اخم کند...

نمیتواند در این خلوت ِ مرگبار ِ تنهایی

حتی بر پیشانی اش مشت بزند...

نمیتواند تحمل کند...

نمیتواند... بگرید...

نمیدانی برای ِ یک اسکلت

درد کشیدن چگونه سخت است !

تا کجا سخت است !

نمیدانی گریستن

برای کسی

که حدقه ی چشمش

جز دو حفره ی عمیق و بزرگ ِ پر خاک نیست

چه رنج آور است !

چه میگویم؟

رنج؟

درد؟

سخت؟

این کلمات از آن ِ زنده هاست...

از آن دنیای پر از توانستن

پر از بودن

و پر از زندگی کردن است...

اینجا هیچ کلمه ای یارای حرف ندارد...

هیچ کلمه ای

هیچ زبانی

کاری از دستش ساخته نیست...

چه بگویم؟

جز همین اندازه

که مرا

مرنجان...

در اینجا مرنجان...

در اینجا...

من...

همواره...

نگران ِ توام...

جز به این نمی اندیشم

که نکند

که در برابر آتش

آنگاه که تنها

چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر ِ آتش دوخته ای

و مرغان ِ خیالت بر گرد ِ سرت در پروازند

و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند

ناگهان

لبان ِ سیراب

و چشمان ِ براق

و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگی ات

از قصه ای تلخ

بپژمرد...

من

از اینجا

نباید جر قلقلک های پیاپی ِ خاطره های شیرین

و آروزهای وسوسه انگیز ِ آمیخته با شرم و شوق و نوازش

در تو حالتی دیگر ببینم...

مرا در اینجا

در این تنهایی ِ جاوید و ساکتم

آرام بگذار!

تو بیست سال ِ دیگر

بی من

باید

دست در آغوش ِ لحظات ِ سرشار از بودن و زندگی کردن

باشی...

و زندگی کنی...

باشی و زندگی کنی...

باشی...

و...

زندگی ...

کنی...                                                        نگار(دوست دارم حتی وقتی دیگر با من نباشی)

 

 

چهارشنبه 18 شهریور1388 توسط کنکوری ها |

ردپا

يه روز يه  مردي تو عالم رؤيا داشت تو ساحل زندگيش قدم ميزد.

روي ماسه ها جاي دو جفت پا رو ديد.ازخدا پرسيد:اين جاي پاي منه اون يكي مال كيه؟

خدا گفت:اونم جاي پاي منه

مرد يكم قدم زدو ديد وقتي غم و اندوه سراغش ميان فقط يه ردپا روي زمين ميمونه

رو به خدا كرد و گفت:چرا درست وقتي دچار رنج و اندوه شدم تو نيستي؟درست موقعي كه به تو نياز داشتم!

خدا يه لبخند زد و گفت:

چون اون موقع من تورو در آغوش گرفته بودم!

 

 

 

 

خداوند هرگز تورا رها نمي كند اگر او را فراموش نكني!

 

 

                                                                                                                                                   مهلا

سه شنبه 17 شهریور1388 توسط کنکوری ها |

آتش پنهان

گرمي آتش خورشيد فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه ي خسته ي اين چنگي پير

ره ديگر زد و آهنگ دگر

 

زندگي مرده به بيراه زمان

كرده افسانه ي هستي كوتاه

جز به افسوس نميخندد مهر

جز به اندوه نمي تابد ماه

 

باز در ديده ي غمگين سحر

روح بيمار طبيعت پيداست

باز در سردي لبخند غروب

رازها خفته ز ناكامي هاست

 

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آويخته، مي پرهيزند

برگ ها سوخته از بوسه ي مرگ

تك تك از شاخه فرو مي ريزد

 

مي كند باد خزاني خاموش،

شعله ي سركش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشينيد،

تا به يغما نبرد بستان را

 

دلم از نام خزان مي لرزد

زان كه من زاده ي تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله كشد در جانم

 

مي رسد سردي پاييز حيات

تاب اين باد بلا خيزم نيست

غنچه ام غنچه ي نشكفته به كام

طاقت سيلي پاييزم نيست

 

                                                                                                                   مهلا

سه شنبه 3 شهریور1388 توسط کنکوری ها |

زندگی ....

بوی نسیم صدای باران  و صحنه ی زیبای نوازش  دستان دریا !

سوزش خورشید در گاه گاه تاریکی !

برق چشمان صیاد به هنگام بالا زدن تور

صدای هم زدن چای و خش خش نون محلی زیر دندون !

آرمیدن در گلهای دامن های محلی !

تکیه دادن به درخت های تر جنگل!

کندن نام درخت بر قلب !

سبز شدن در میان صحرا

و گل شدن در میان خارها

زندگی یعنی نفس در میان جنگل انبوه

زندگی یعنی همین 

پاک زیستن در میان زیبایی ها

و چون دریا و آسمان یکی شدن در بینهابت

دویدن در میان امواج سهمگین و پریدن و سوار شدن بر بال سیمرغ شکوهمند

 

یغما خانم

سه شنبه 9 تیر1388 توسط کنکوری ها |

نگاه کن

نگاه کن

به زمین

به اسمون

به پدرت

به مادرت

به دوستات

به خودت

توی اینه

یکم فکرکن

نه به خودت

اگه ناراحتی

یکم به اطرافیات

نگاه کن

میبینی که

خیلی ها ازتو

ناراحترن

به خدا

نگاه کن

ببین چقدر

غمگینه

از دستت

از دستشون

چرا بهش نمیخندی

توجه نمیکنی

باهاش حرف بزن

ببین که دوست داره

.

.

.

خیلی چیزا

به چشم نمیاد

ولی اون نه

اون نباید

از یاد بره

چون اگه رفت

دیگه رفته

.

.

.

دیگه رفته

مثل من نباش

سرد وبی روح

تنها وبی کس

.

.

 ننه جوون

یکشنبه 7 تیر1388 توسط کنکوری ها |

من...تو...خدا...


 

اخودت باش

بهش میگم

چرا دوسم داری؟

از نور که دلیله روشنایی است و عشق بی دلیل میگه

-چرا موندی؟

از تنهایی خستم

-اذیتت می کنم!

عشق حاضری وجود نداره ! بعضی چیزا باید ثابت بشن تا موندگار بشن

-چرا من؟

با تو آرومم

-اگه نتونم؟

میتونی من کنارتم

-اگه نتونی؟

می تونم تو کنارمی

-اگه نتونیم؟

میتونیم خدا هست

-اگه...

هیس گوش کن

-خوب؟

-میشنوی؟

-نه!

اما من میشنوم صدای پای یه نفره داره میاد توی کوچه های همین شهر

داره میدوه نه داره تند راه میره یه حس نو تو وجودشه حالا داره تندتر قدم برمیداره.نگرانه؟

نه هیجان زدست.می ترسه؟نه تو وجودش پر از امیده،پر انرژی،پراز شادی و جوونی...

اینجور که اون داره میره هیچ جوابی نا امیدش نمی کنه!

بوکن!

بوی عطره..

بوی گل رز

نگاش کن!

خیلی مرتبه! ببین با چه اعتماد به نفسی داره جملاتش رو تو ذهنش تکرار میکنه!

یعنی با این ویژگی ها کسی هست که مقاومت کنه؟

کسی هست که بگه نه؟

ببین چه شاده!

ببین چه شوقی داره واسه رسیدن!

یه کم مکث می کنم .میگم :

-خوب؟یعنی چی ؟

با یه لبخنده معنا دار و یه کم محکم تر میگه:

نشناختی؟

صدای پای خودت بود!بوی عطر خودت بود........

فقط

فقط امیدت جامونده!

-من ...

انگشتشو میزاره رو لبام.انگار محکم ترین قفل دنیا رو زدن به لبم!

آروم تر میگه:

برگرد.به خودت برگرد.به اونی که بودی.اونی که هستی.

چی تورو گم کرده؟ چرا میخوای غریبه شی؟

منو هم ببین.من اینجام . درست کنارت.

اینجارو نگاه کن. خودت رو با اگه ها گم نکن.به راهی که اومدی نگاه کن.

آره تنها شروع کردی اما الان تنها نیستی.

خیلی از این راه با هم بودیم.

حالا تو نیستی که فقط بگی نمی تونم ،نمی تونی ....

حالا تنها نیستی !

ما

یادته؟

ما دوتا.

من

تو

خدا

 

                  

                                ...مهلا

جمعه 5 تیر1388 توسط کنکوری ها |

!!!!بیاییم باور کنیم که همه چیز را داریم !!!!

35 اصل از 100 اصل کتاب ( وجود خود را در یابیم ) را در اینجا ذکر کرده ام که شاید شما هم مثل من حتی شده اندکی به خود و پیرامونتون با نگاهی دیگر بیندیشید !

1.       تکیه بر سعی و تلاش خودت کن تا چشمت بدست دیگران دوخته نشود !

2.       در برابر هر مشکل بدان که راه حل آسانی وجود دارد آن را پیدا کن .

3.       همیشه به این سه چیز نیازمندی : عنایت الهی  .... وجدان بیدار .... روحیه ای نصیحت پذیر .

4.       به  دنبال چهار ویزگی باشیم : روی گشاده .... زبان گویا .... قلب مهربان .... دستی بخشنده .

5.       آنچنان برای خود شخصیت قائل باش که به خاطر خودنمایی کاری را انجام ندهی .

6.       بدبختی ما وقتی آغاز می شود که از خدا چیزی نخواهیم .

7.       می توان با شنیدن یک نصیحت یک عمر خود را جلو انداخت .

8.       راههای ارتباط با خدا را بیابیم تا موفقیت خود را تضمین کنیم .

9.       اگر در اطراف خود کارها و مسئولیت های زیادی را دیدی بدان که از قدرت و توان بالای تو حکایت دارد .

10.   دو راه یک زندگی راحت : با زیرکی برخورد کردن .... چشم پوشی از کارهای دیگران

11.   از کارهای خوب خود احساس شادابی و نشاط کنیم .

12.   با کارهای خوب و رفتاری شایسته بدی هایمان را بپوشانیم .

13.   به خدای خود اعتماد کن تا شادمان شوی .

14.   قبول کنیم که ناامیدی و یاس بزرگترین دشمن ما است .

15.   اگر می خواهی به خواسته ات برسی باید استقامت و تحمل را شعار خود کنی .

16.   دورترین موجود به هر انسان خود اوست پس هر کس باید برای بلدست آوردن شخصیتش خود را دریابد .

17.   هر روز که می گذرد باور کنیم از عمرمان کم شده است پس بیهوده آن را تلف نکنیم .

18.   روحیه شاداب و با نشاط خود را با گفته های زشت از دست ندهیم .

19.   همیشه با ظاهری آراسته شخصیت خود را معرفی کنیم .

20.   قدر خود را بدانیم و باور کنیم که اشرف مخلوقاتیم برای خود ارزش قائل شویم و به خود القاء کنیم که جز موفقیت منتظر نتیجه دیگری نیستیم .

21.   باید آنچنان تلاش کنیم که هر روز پیشرفتی در خود ببینیم و الا زیان دیده ایم .

22.   با رعایت آداب اجتماعی خود و خانواده ات را معرفی می کنی .

23.   کارهایت را همیشه با اولویت بندی انجام بده تا اگر خسته شدی حداقل کارهای مهم خود را انجام داده باشی .

24.   زور خود را پشت درب خانه بگذار و داخل منزل شو .

25.   اگر اشتباهی کردی هر چه زودتر با دوری از آن خود را نجات بده .

26.   اگر وقت خود را با کارهای خوب پر کنید مطمئن باشید از افتادن در خطا جلوگیری کرده اید .

27.   معجزه وقتی اتفاق می افتد که تو بتوانی از کار بدی که به آن عادت کرده ای رها شوی .

28.   اگر کاری را که انجام می دهیم سخت و دشوار است برای آرامش خود ارزش آن کار را مرتبا در نظر داشته باشیم .

29.   شکست های پی در پی خسته ات نکند که مقدمه پیروزی است .

30.   دو عامل شکست خود را بشناسید : خواب زیاد .... بیکاری

31.   به خاطر داشته باش ! به تجربه های خود اعتماد کن .

32.   برای بدست آوردن دنیا تنها با خدا کنار بیاییم .

33.   شادی ها و لذت های موقتی را رها کن تا موفقیتی همیشگی برسی .

34.   امیدواری و به آینده خوش بین بودن راز و شاه کلید موفقیت های بزرگ است .

35.   در برابر خطاها و گناهان خود خدا را آمرزنده و مهربان بدان تا همیشه خدا را طرفدار خود قلمداد کنی .

 

(دکتر) یغما !!!!!

 

چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

دنیای وارونه

رضا پیشرو توی اهنگ واقعیت میگه:

 

من توی فردا مردم وابستگی ترسناک     که همه روزا داره منو میکنه سردو غمناک

 

ولی من میگم:

 

من به امید فردا زندم تا که ببینم حقیقتو      اگه بمیرم هم نمیبرم از یاد این غایتو

 

سروش هیچکس توی اهنگ دیده ودل میگه:

 

به دنیاو هرچی که توشه دل نبند      چشه من خیلی چیزا رو گرفتو ول نکرد

 

ولی من میگم:

 

تو راست میگی ولی باید بعضی چیزا به چشم بیاد              تا که درک کنی بلایی که داره سر ما میاد

 

امیر تتلو توی اهنگ فقر میگه:

 

وقتی که پولی نداری نمیتونی عاشق بشی         از کنار هرچی مایه دار باید ساکت بری

 

ولی من میگم:

 

قلب آدمارو نمیشه با پول خرید        قدرتو نمیشه همیشه دست مایه دار دید

 

دنیا کثیفه اینو قبول کنین

 

به نظره شما میشه چیکارش کرد

 

این دنیای وارونه ما رو هم وارونه کرده

 

خدایا تو کمکمون کن.

ننه جون

چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

بی معرفتا

ماشالله چه قدر تحویل میگیرین. اصلا انگار نه انگار که ما همکلاسی بودیم. دلم واستون تنگ شده یه عالمه.راستی خیلی ها انگار دارن میرن. به خدا مدرسمون خوبه.عادلانه فکر کنین که کم کاری از خودمون بود و بس.

یه سوال : میگم آ خر خسرو شوهر کی بود؟ دوستان در مورد این سوال رفع ابهام کنین ممنون

ننه جون

چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

نابود شدم

وایییییییییییییییییی نه میخوام بدونم کارنامه هارو دیدین که  چه قدر درخشانه

هر نمره ای که فکر میکردم ۵ تا  بیا پایین تر میفهمی

کلی حالم گرفته شد . ۱۵ درصد کنکور که پرید حالا باقیشو خدا میدونه

 

ننه جون

چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

بدرودی تلخ و شیرین

 

خودمونیما .... خود خودمون ... به خدا راست می گم ... یعنی اینقدر معلومه !!!!!؟؟؟؟؟ جدا ؟؟؟؟؟

وای خدا ببین همه هم فهمیدن ما دیپلم گرفتیم !!!!! بزرگ شدیم خانم شدیم !!!

فکر کنم دیگه وقتش که یه سری به کلاس های آشپزی و خیاطی و .... اری !!!! بزنیم ؟؟؟؟

آره مثل اینکه تموم شد

اوفییییییی راحت شدیم

نه بابا چه راحتی .... حالا امسال تابستون باید مثل یه بچه ی خوب و محترم درس خون کتاب های سه سال دبیرستان رو دوره کنیم آخه خیر سرمون باید سال دیگه کنکور بدیم !

داره اشکم در میاد.... انگاری در اومد

دلم تنگ می شه واسه دبیرستان واسه مدرسه و درس و مشق

دلم تنگ می شه واسه نیمکت های کلاس واسه اردو های با بروبچ

و

باز هم دلم تنگ می شه واسه ی همه ی دوستام و همکلاسی هام

یه خداحافظی تلخ و شیرین با تموم بروبچ کلاس سوم ریاضی فیزیک مدرسه ی بوق پرور واقع در شهرستان بوقستان

آخه دیگه نمی بینمشون !!!!!!!!!!!!

 

  همه تون رو دوست دارم و امیدوارم که همیشه موفق باشید

 

یغما

پنجشنبه 21 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

چند وقتی نیومدم...

آره چند وقتی بود که نیومده بودم.امسال هم تموم شد. انگار همین دیروز اول مهر بود.یادش بخیر.من تازه امده بودم توی این مدرسه و اولین کسی که دیدم ساناز گله بود.بعد از اون با فاطمه و پرنیان و بعدشم بقیه ی بچه ها دوست شدم.چشمامو باز کردمو دیدم که سال تموم شده ولی نمیشه ازشون دل کند.کنار هم خندیدیم.گریه کردیم.رقصیدیم.دعواکردیم وهمیشه با هم بودیم. هیچ وقت اون روزی که من و درسا ودیلا و یغما و مهلا و پرنیان و ساناز وپگاه با هم رفتیم سیرک رو یادم نمیره.حتی باغ بانوان هم یادم نرفته.شیرازو که دیگه نگو.اون روزی که ساناز پیتزا ماکارونی واسه هممون اورد. خلاصه دوست دارم از همه ی بچه هامون تشکر کنم.واسه ی من سال خوبی نبود ولی اگر هم یه ذره خوب بود به خاطر اینکه کنار شما بودم. میخوام از تک تکتون تشکر کنم:

 

تیزی عزیزم که هیچکس هیچوقت جای تورو توی قلبم نمیگیره

ساناز که خیلی گلی وواقعا دوستت دارم

مهشاد که خیلی مهربون و یه دوست خوب هستی

درسا که بچه ی مهربون و پایه ای هستی

دیلا که همیشه نمک میریزی و همیشه با تو شاد میشم

ندا که عاشقتم چون توی فکر همه هستی

آنا که بی نهایت خوش قلبه و مهربونه

فاطمه که همیشه منو همراهی میکرد

پریسا که نمیدونم ولی همیشه یه غمی توی دل کوچیکش بود

نگار که واسه خودش یه سعدی به تمام معنا بود

پگاه که توی عالم خودش بود ولی بازم به ما توجه داشت

پرنیان که خیلی با بچه ها یک رنگ ودوست بود

یغما که همیشه توی ذهنش ایده های جدید داشت

مهلا که همشهری من هست و خیلی باحاله

عاطفه که همیشه با همه مثل دوست برخورد کرد

خاطره که همیشه واسه همه خیر و خوبی میخواست

 

 

من امسال هم دوباره همین مدرسه هستم. اگر شما هم همینجا هستین که خوشحال میشم

 

اگر نیستید:

 

انشاالله همیشه و هر جا موفق باشید.

تیزی هم احتمال زیاد دیگه پیش ما نیست

 

2 تا دعای کوچولو کنین واسش:

 

یا از پیشمون نره

یا اینکه هر جا میره موفق و موید و با نشاط وسربلند و سرفراز باشه

 

الهی آ مییییییییییییییییییییییییییییییییییییین

ننه جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

چهارشنبه 20 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

فکرشوبکن...

 

فکرشو بکن که من دست تورو گرفتم و با هم داریم قدم میزنیم

فکرشو بکن که من از ته دلم بهت میگم دوست دارم

فکرشو بکن تو به من نگاه میکنی و لبخند میزنی

فکرشو بکن که با هم عکس یادگاری میگیریم

فکرشو بکن من به تو یه شاخه ی گل میدم

فکرشو بکن تو خیلی خوشحال میشی و چشمک میزنی

فکرشو بکن میشینیم یه گوشه پیش هم

فکرشو بکن من میگم چه قدر حیف که مال هم نیستیم

فکرشو بکن تو عصبانی میشی و میگی بی عرضگی از خودمونه

فکرشو بکن من میگم نباید به حرف دیگران گوش میدادیم

فکرشو بکن تو میگی اره هیچکس قابل اعتماد نیست

فکرشو بکن من میگم پس دیگه بهتر به منم اعتماد نکنی

فکرشو بکن تو بلند میشی و با گریه میری ودیگه برنمیگردی

.

.

.

عزیزم به اون روز نمیتونم فکر کنم پس تو هم دیگه فکرشو نکن تا ناراحت نشی

ننه جون

چهارشنبه 20 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

من

 

من هیچوقت روزای خوش با تو رو فراموش نمیکنم....ونخواهم کرد

من هیچوقت از درون از تو جدا نمیشم...ونخواهم شد

من هیچوقت محبت تو و چهره ی خندان تو رو فراموش نمیکنم...و نخواهم کرد

من از خدا خواستم که تو رو هر جا که هستی سالم نگه داره....و خواهم خواست

.

.

.

من و من ومن از عمیق ترین جای قلبم که به اندازه ی یک گرده ی گل پاک مونده تو رو میخواستم و میخواهم و خواهم خواست. اما افسوس که واقعیت به دست من و تو زنجیر زده و نمیذاره که به هم برسیم چون ما مال هم نیستیم.

چهارشنبه 20 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

یک سوال ساده؟؟؟؟

 

او که می ماند نخواهد رفت .

او که رفته است نخواهد رسید .

او که رسیده است پنهان است .

این همه از شکستن و سکوت چه عاید آینه خواهد شد .

رفتن هم حرف عجیبی شبیه اشتباه آمدن است .

تو بگو

دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست ......

شنبه 2 خرداد1388 توسط کنکوری ها |

و آن گاه که انسان آمد که تا ابد بماند ...

غم تمام زمین را فرا گرفت می گریست و ناله می کرد اما کسی نمی دانست و نمی فهمید

انسان آمد ساخت و ویران کرد... کشف کرد و نابود کرد... اختراع کرد و خراب کرد... و ماند و آتیش زد به تمام دنیای زمین

و آنجا بود که دنیا که شاهد تمام غم ها اشک ها نا آرامی ها و دلتنگی های زمین بود قسم خورد که تا آخرین لحظه ی وجود انسان ها آن ها را نابود کند و دروغ های نابخشودنی را به آن ها بقبولاند و دنیای آن ها را همچون دنیای زمین به تاریکی بکشاند

و آن سان بود که انسان گمراه گمراهتر شد و در مرداب ساخت خودش بیشتر فرورفت و در تمام این مدت دنیا خنده های شیطانی و نفرین بار نثارشان می کرد و باز هم دست کمکی برای آدم !

زمین .....

 

 مهلا

چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 توسط کنکوری ها |

دل من

دل من دل كه نبود، پروانه بود

 كه تو پيله ي تنم نموند و رفت

يه ترانه رو پرش هك شده بود

كاش ميديدي وقتي كه نخوند و رفت

 

 

 

       مهلا

پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 توسط کنکوری ها |

 

پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 توسط کنکوری ها |

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 توسط کنکوری ها |

پیتزای ماکارونی ساناز

همیشه این موقع توی کلاس همهمه بود و بچه ها دلشونو گرفته بودن و غر غر می کردن که ما گشنمونه پس چرا مامان یغما و مهلا غذاهاشونو نیاورد!

خلاصه کافی بود اون لحظه یه نفر فقط یه تیکه نون دستش باشه که همه حمله کنن 16 تیکش کنن همه لت و پار کنن و آخرشم به هیچ کس نمی رسه جز نگارچون این مامان خانوم اونقدر بدجنس هست که کاملاً زیرکانه و آروم حمله می کنه و همشو می خوره! اون وقته که همه تا حد گریه پیش می رن!

اما امیدشونو از دست نمی دن چون مامان آلا میاد!و اون کیف بنفش آلا که همیشه پر از غذاهای خوشمزس بهشون چشمک می زنه! نیاد روزی که غذا کباب باشه مخصوصا غذای مهلا اون موقس که دیگه 7 نفر می یفتن به جون این کبابا! این مقدمه بود!امروز چهارشنبه از اون روزای پر امتحان ساعت 1 همه خسته و گشنه که یه دفه نگار یه ظرف سالاد ماکارونی گذاشت رو میز! چند تا از قحطی زده ها حمله کردن (یغما.خاطره.پریسا.دیلا.درسا و ...)

نگار مثل همیشه رفت حمله کرد به غذای بقیه!

اما این لحظات چند دقیقه طول نکشید که یه دفعه پگاه با 3تا ظرف بزرگ پیتزای ماکارونی وارد کلاس شد! دیگه هیچ کس رو صندلی نبود همه هورا که چه عرض کنم هوار می کشیدن.جییییییییییغ

! از خوشحالی نمی توونستن تعادلشونو حفظ کنن! نگار که اصلا بی هوش شده بود. ندا با اینکه سرما خورده بود و صداش درنمیومد بالا پایین می پرید و می گفت آخجوووووووووووون!

همین که این ظرفا روی میز قرار داده شد 17 تا کله رفت رو میز!اصلا نمی دونستن چه جور بخورن این شد که با دست حمله کردن فاطمه که اصلاً رحم نکرد مثل گارفیلد با دست و با سرعت نور اونم فقط پنیر پیتزاها و گوشتا و کالباساشو به دهنش و تمام وجودش می رسوند!

یکی از ظرفارو 2 قسمت کرد واسه خودشو سرایل و نیلوفر که اون نصفشو خودش خورد بقیشم نذاشت اونا بخورن خودش خورد!جالبه قبلش به نگار گفته بود من اصلا غذاهای بچه ها رو نمی خورم. خلاصه مغول ها سیر شدن و رفتن ! اما با این حال نگار  تازه نشست با دل سیر خورد ! بعدشم یغما با  جارو اومد تا کف کلاسو  تمیز کنه با این جمله((شهریه ندادم باید مدرسه تمیز کنم)) نگار هنوزم دل نمی کند! بالاخره خانم مستوفی اومد و یه درس خشگل دینی داد(کانون مهر(ازدواج) ما هم که هممون بی جنبه فقط به حرفاش می خندیدیم

همه دوتا دوتا در گوش هم پچ پچ می کردن (یغما.مهلا)(پرنیان.علطی)(ندا.نگار)(پری . آنا مهری)(سرایل دیلا درسا) پگاه که کلاً از خود بی خود شده بود و تو روبیاهاش با یارو بود)

دیلا میگفت من می زنمش) که در این لحظه نگار خانوم یک نکته ی جالب گفت و کلاس و دبیرش رفتن رو هوا!

چهارشنبه 26 فروردین1388 توسط کنکوری ها |

دنیای خنده

نوادگان سرخپوستان

اگه آقايون يه زماني بخوان عروس بشن .. چه شكلي ميشن ؟

مهشاد

دوشنبه 24 فروردین1388 توسط کنکوری ها |

غم

 

غم تنها ترین تنهای دنیا

                                تویی زیباترین زیبای دنیا

تو مثل امید یک قناری

                               قراری بر دل هر بی قراری

منم یلدای بی پایان عاشق

                                تو بودی مرحم زخم شقایق

تویی لالایی خواب خوش آواز

                                بالم را مشکن در اوج پرواز

نگاهت را می پرستم ای نگارم

                                 فدای تار مویت هر چه دارم

جمعه 21 فروردین1388 توسط کنکوری ها |

ماه

ماه نمی دونست چه جوری بتابه از روی دست تو دید و بلد شد خورشید که دید نوری ازش نمی خوای رفت بالای قله و با تو بد شد دریا که دید موج موهات از اون نیست غرشی کرد و ته دل حسود شد آسمون از غم که تو رو زمینی تا همیشه رنگ چشاش کبود شد گل که دونست خزون واسه تو هیچه رنگش پرید و تو یه لحظه پژمرد درختی که تو از پیشش رد شدی انقده برگاش رو زمین ریخت که مرد

پنجشنبه 20 فروردین1388 توسط کنکوری ها |

شقایق

شاید آن روز که سهراب نوشت " تا شقایق هست زندگی باید کرد " خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت : هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است

پنجشنبه 20 فروردین1388 توسط کنکوری ها |

یه جای دور...

 

کاش تو قحطی  شقایق ، بشینیم توی یه قایق

 بزنیم دل و به دریا ، من و تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل، از من وتو بشه غافل

جایی که نه آسمونش، نه صدای مردمونش

 نه غمش نه جنب و جوشش ... نه گلای  گل فروشش

  مثل اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه، کسیم اینو ندونه

 زنده بودیم اگه فردا، وعده ی ما لب دریا

 

                                                                      

                                                                                          

                                                                                              ...مهلا

سه شنبه 18 فروردین1388 توسط کنکوری ها |



ما بچه های پشت کنکوری پیش ریاضی هستیم
وقتی این بلاگ رو افتتاح کردیم 17 نفر بودیم
ساده صمیمی مهربون شیطون و البته دوست !
اما حالا خیلی دوریم از هم خیلی زیاد
دیگه هیچکدوممون زیاد به این بلاگ سر نمی زنیم
نتیجه ی اخلاقی ! (بهنرین دوست هرکس اول خدا بعدم خودش)
یه مدت این یلاگ شده بود دادگاه
اما
اما حالا اتاق مهربونی
شما هم بفرمایید
جا واسه همه هست

یغما



negar_nvt2@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

نیازمندیهای ایران


داغووووووووووووووووووووونم(ای خدا)
روز دیدار
نیگا منه خنگو
منم منم مادرتوووووووووووووون
از کنکور 88 چه خبر !!!!
نگار رهگذر
ردپا
آتش پنهان
زندگی ....
نگاه کن

آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387

کنکوری ها
مهری
یغما

360نگار
وبلاگ آقا فربد
رهگذر
مسعود
دنياي دانلود
m@h
نجوم و سنت ایرانی
آسمان بدون مرز جهان بدون جنگ
آدم اینجا تنهاست...
آسمانیها
بکس سوم ریاضی(پسران)
دل نوشته های من ( مهسا خانوم)
مهسا و میلاد
هرچی دل تنگت بخواد
سارای یکی یدونه

RSS 2.0